تبليغاتX
من حس قشنگ دوست داشتن رابا ابرقسمت میکنم

من حس قشنگ دوست داشتن رابا ابرقسمت میکنم

ساده می گو یم من عاشق بارانم...!
پرم از تنهایی...!

 

  هفته های تلخ من بوی تنهایی میدن

 نمیدونم که یه هو چرا اینجوری می شن

بی تو هفته های من پر غصه و غمه

پر غصه و غمه بی تو هفته های من

هفته ها میگذره اما گل من نیومده دارم از غصه می پوسم چقد این روزا بده

پرم از تنهایی پرم از غصه و غم بی خیال اصلا تو نمی فهمی چی میگم

وقتی نیستی دنیا مثل زندونه برام  بی تو چیزی جز غم که نمی مونه برام

خونه زندونه برام، ناجی آزادی این همه زندون و تو به قلبم دادی

هفته ها میگذره اما گل من نیومده دارم از غصه می پوسم چقد این روزا بده

پرم از تنهایی پرم از غصه و غم بی خیال اصلا تو نمی فهمی چی میگم...

گاهی وقت ها سفر می تونه خیلی چیزا یاد آدم بده. تو سفره که آدما شناخته می شن اما از همه مهمتر، گاهی این سفره که ارزش خیلی چیزا  رو زیاد میکنه.. گاهی لازمه آدم دل به سفر بسپاره و از خیلی چیزا دل بکنه. دور بودن باعث می شه که قدر چیزا یا کسانی که داری رو بیشتر بدونی یا اینکه دیگرون بیشتر قدرتو بدونن. آره یه وقت هایی  دور شدن هم واقعا قشنگه... اگه کسی که دوسش داری یه مدت ازت دور بشه  می تونی اینو از ته دل حس کنی که چقد برات عزیزه و جاش خالیه. اگه این دوری طولانی بشه تازه می فهمی که اصلا نمی تونی دوریش و تحمل کنی می فهمی که جاش واقعا  تو لحظاتت خالیه  بی اختیار روزای  هفته رو می شماری و صفحات تقویم و ورق میزنی اینجاست که آرزو می کنی زمان تند تر بگذره و پیش خودت میگی کاش زود برگرده...

هرچی از سفر بگم بازم کم گفتم. من عاشق سفرم شاید همین باعث میشه که همش از سفر بگم، اما این بار سفر برام حس و حال دیگه داره این بار من همسفر با سفر نیستم، این بار کاسه آب دست خودم بود این بار به جای اینکه بدرقه بشم بدرقه کردم این بار به جای اینکه برم و دست تکون بدم، سر جام وایسادم و دور شدن و می دیدم و دست تکون می دادم.  این بار کسی رو دست سفر سپردم که فکرش و نمی کردم نبودش اینقدر آزارم بده این بار اون مسافر شد و من منتظر.!                                این بار سفر برام یعنی انتظار و انتظار...

آره یه وقت هایی دور شدن هم قشنگه،اما باید مثل من مسافر داشته باشی و تک و تنها بار انتظار و به دوش بکشی تا بفهمی چی میگم...

این روزا شعر دلتنگی هام شده این:

هفته ها میگذره اما گل من نیومده دارم از غصه می پوسم چقد این روزا بده...

اما غافل از اینم که هر چی بیشتر تکرارش میکنم بیشتر دلتنگ می شم..!

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

                                                                                                  التماس دعا...

 

  

 

+نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت1:2توسط محمد |
دلتنگی را باید بارید...

 

 به نام تنها حامی پرستو­های بی آشیانه

 

گناه چشم بارانی چیست وقتی هوای دل ابریست !

تقصیر سکون پاها چیست وقتی نایی برای حرکت نیست !

جرم لبهای فرو بسته چیست وقتی گوشی برای شنیدن نیست !

چرا باید عشق را محکوم ساخت وقتی راهی برای عاشقی نیست !

آری دلتنگی را باید بارید

                   از سکون برید

                                    راز دل شنید

                                                و به عشق رسید...

عزیزم  شادی جشن تولدم را از جان و دل با تو قسمت می کنم و امیدوارم که یک صدمین بهار عمرت را با تو به نظاره بنشینم... اری 25 مین برگ دفتر عمر من نیز به آخر رسید و اینک من ماندم و 25 برگ سیاه و سفید دفتر زندگیم که سرگردان در باد، همسفر یادها و خاطره ها شدند! نمی دانم تا چندمین برگ این دفتر را خواهم شمرد اما ای خوب من، از اینکه در بهترین روزهای عمرم عاشقانه در کنار من هستی خدا را شکر می کنم و بی نهایت خوشحالم...

از مریم عزیز هم که همیشه یار و یاور من و تو بوده و هست نیز ممنونم و از صمیم قلب بابت تمام زحماتی که برای ما می کشند تشکر می کنم و امیدوارم که زندگیش غرق از عطر گلهای مریم، خوشبختی همسفرشان و همیشه شاد و خواستنی باشند...     

  این بهترین و پر احساس ترین هدیه تولدی بود که تا به حال گرفتم...

بنازم راه و رسم روزگارو 

         دلش خواست همسفر کرد ما دو تارو   

                                     خوب تموم کرد کار ما رو...!

                                                                                                یا حق...

 

+نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت0:46توسط محمد |
روزها می گذرن اما...

 

 

سلام... نماز روزه هاتون قبول..!

آره تعجب نکنید این خودم هستم که بعد از یه غیبت طولانی

دوباره برگشتم. راستش از وقتی که درسم تمام شد دیگه

دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم هرچند که از لحاظ کاری

 سرم شلوغ تر شد. بعد از اون همه زجر و بدبختی که تو اون

 دانشگاه کشیدم تا تونستم بالاخره مدرکم رو بگیرم الان که دیگه دغدغه درس و مشق و ندارم یه نفس راحتی می کشم البته هنوز به طور غی مستقیم با درس و کتاب ها سرو کار دارم آخه بعضی از درسا رو خصوصی تدریس می کنم. نمی دونم چرا تو دانشگاه که بودیم انقد فعال نبودیم و درسا واسمون راحت و آسون نبود. خلاصه بگم که من هم بعد از کلی دردسر و بدبختی که سر درس معرفی به استاد کشیدم بالا خره 26 اسفند سال گذشته فارغ التحصیل شدم. باید اعتراف کنم که الان که درسم تمام شده دلم هوای روزای دانشجویی و درس خواندن کرده واقعا خاطرات خوبی رو تو اصفهان و دانشگاه داشتم خاطراتی که هیچ وقت بغض و اندوه اجازه نداد بتونم اونا رو بنویسم و یک جا جمع کنم. همیشه تو خاطرات دنباله چیزای گمشدم می گردم...اینجا جا داره از تمام کسانی که از دست من ناراحت شدن و رنجیدن معذرت خواهی کنم و امیدوارم که منو ببخشن.

خوب بی خیال درس و مشق اگه یادتون باشه گفته بودم که همراه درس کار می کردم حالا که وقتم کامل در اختیار خودمه کارم و گسترش دادم و یه چند جایی تدریس می کنم و بیشتر به تدریس خصوصی مشغولم. از اونجایی که من عاشق سفرم بعد از دانشگاه تا حالا یه 3  4 تایی سفر هم رفتم که واقعا بهم خوش گذشت از سفر بوشهر و گناوه توی عید گرفته تا سفر شمال تو اردیبهشت و سفر کاشان و ابیانه که باز تو اردیبهشت بود تا این یک ماه پیش که یک هفته ای رفتم کردستان خونه داداشم. اگه بخام از این سفرها بگم گفتنی خیلی دارم. بهترینش سفر یک هفته ای شمال بود که رفتیم چالوس و توی مجتمع تفریحی نمک آبرود مستقر شدیم. از هوای عالی و مناظر زیبا و از سورتمه سواری تو جنگل و تلکابین هر چی بگم کم گفتم آخر هیجان و عشق و صفا بود خیلی حال داد. من این یک هفته رو جزء روزای عمرم نمیدونم...

راستش بعد از گرفتن مدرک موقتم فورا برای خدمت مقدس سربازی اقدام کردم بالاخره یک ماهی پیش جواب نامه خدمتم اومد و تاریخ اعزامم افتاده بود اول اسفند 88 البته بعد از کلی دوندگی و زجر و بدبختی تونستم تاریخ اعزام رو به اول آبان تغییر بدم البته باید منتظر بشینم تا با این تاریخ موافقت بشه. وای خدا یعنی میشه، مردم از الافی و انتظار.

راستش وقتی دیروز از طرف بانک ملی بهم پیشنهاد کار و استخدام شد دلم به حال خودم سوخت و گفتم یه پسر چقدر باید بدبخت  باشه که تا سر بازی نره نتونه یه کار دائم برا خود ش دست و پا کنه بعد با حسرت تمام گفتم من هنوز سربازی نرفتم !  این پیشنهاد به خاطر این بود که من در یک آموزشگا ه واسه کارمندای بانک ملی تدریس میکنم .

خوب بهتر ه برم برم سراغ قسمتهای خوب ماجرا  اول از همه باید بگم که من بالاخره بعد از یه انتظار طولانی هفته گذشته عمو شدم وای یه پسر خوشگلو تپل مپل و شکمو البته خوشگلیش به من رفته تپلیش به مامان باباش. اما نه بابا، خوشگلیشم به همون مامان باباش رفته ما چه کاره بیدیم. الان دقیقا 7 روز داره الهی قربونش برم شورو شوقی توی خانواده برپا کرده اخه اولین نوه ماست  وای دلم میخواد درسته قورتش بدم باورتون میشه من عمو شدم دیگه باید صدام بزنن عمو محمد . یادم رفت بگم اسمش آقا پارسا هستش.

 راستش تواین مدت یکی دوتا عروسی هم داشتیم که بهترینش عروسی پسر عمم بود  که واقعا خوش گذشت و حسابی ترکوندیم 4 روز تمام درگیر این عروسی بودیم.

با وجود این همه اتفاق خوب اما دل و دماغ درستی ندارم همش دلهره و استرس دارم و نگران آینده ام . تنها دلخوشی که بهم  امید و نشاط میده و به خاطرش تلاش میکنم کسی هست که تو این مدت عاشقانه کنارم بود و بخاطره دوست داشتن من از همه چیز گذشت کسی که ا ز ته دل دوسش دارم کسی که دوست داشتن و یادم داد از همین جا میگم عزیزم دوستت دارم و همیشه دوستت خواهم داشت .

 فدای مهربونیات فرشته زیبای من              نمی شه باورم یه روز نباشی در کنار من...

خلاصه اینکه  یه جورایی نازنین خیلی میخوامت..! امیدوارم که به زودی زود مشکلات برطرف بشه و من و تو ما بشیم...

البته اینا همه باعث نمیشه از حرف خودم برگردم من هنوز معتقدم که زندگی سخته بار حرف زور زیاده...

سر نمازاتون سر سفره افطار ما رو هم دعا کنین ثواب داره ...!

                                                                                                       التماس دعا....

 

+نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت15:1توسط محمد |
نیایش...
  

 

الهی :

 

الهی ، به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن

 صفت که تو چنانی ، دریاب که می توانی.

الهی، عمر خود به باد کردم و برتن خود بیداد کردم

گفتی و فرمان نکردم ، درماندم و درمان نکردم.

الهی عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.

الهی ، اگر تو مرا خواستی من آن خواستم که تو خواستی.

الهی ، به بهشت و حور چه نازم ، مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم.

الهی ، در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشت های ما جز باران رحمت خود مبار ، به لطف ما را دست گیر و به کرم پای دار.

الهی ، حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار...

 

+نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت11:28توسط محمد |
تولدت مبارک...!
           
 
 
 
  تقدیم به کسی که وجودم همه ارزانی اوست...!
   
   
 
 TAVALODAT MOBARAK

 عزیزم:

 از اینکه در طلوع خورشید زندگیت، جزء کسانی هستم که می توانم تولدت را تبریک بگویم بی نهایت خوشحالم ...

فصل بهار خود بقدری زیباست که نیازی به توصیف و تعریف ندارد اما نازنینم این را هم بدان که تولد تو در این فصل ، زیبایی آن را دو چندان کرده است آنچنان که گویی بهاران بی تو چیزی کم داشت.

در این روز بیاد ماندنی پیمانی دوباره با تو میبندم و دوستت دارم را با تمام وجود بر لبانم جاری میکنم و همیشه در کنارت خواهم ماند...

                                                                        MOHAMMAD 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت11:8توسط محمد |
سال نو مبارک!!!
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت22:19توسط محمد |
دختر زمستان...!
 من زیبایی زمستان را در تو دیدم.!

در تو که هم چون آفتاب زمستانی امید بخش تنهای لرزانی.!

در تو که هم چون برف زمستانی تن پوش نقره کوب کوه و صحرایی..!

در تو که هم چون باد زمستانی در گوش درخت عریان قصه از شروعی دوباره می خوانی.!

آری من زیبایی زمستان را در تو دیدم.!

 در چشمان تو در سلام تو در کلام تو و حتی در خنده های شیرین تو دیدم..!

آمدن تو با ریزش برف، گریه های کودکانه تو با خش خش برگها ، آرامش تو با خواب درختان پیوند خورد

تا من اکنون با تمام وجود نام تو را دختر زمستان بنامم و بگویمت :

                                                                               نازنینم تولدت مبارک...

 

اول قصد نداشتم متن دختر زمستان و اینجا بنویسم اما از اونجا که من همه مطالبی که از کارای خودمه رو تو وبلاگم مینویسم و بایگانی می کنم گفتم بد نیست اینجا بنویسمش تا برا همیشه بمونه...یک سال از سرودن دختر زمستان میگذره هرچند که هیچ اثری جز خاطره  تو زندگیم نمونده اما نمی دونم چرا اینقدر این متن و  دوست دارم.. شما چی ؟ نظرتون و حتما بنویسید...  

 

+نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت2:7توسط محمد |
آنچه گذشت...!
 

 

 

 سلام به همه دوستاي خوبم به همه اونايي که منتظرم بودن و همه اونايي که حتي چشم ديدن من رو هم ندارن بعد از يه غيبت طولاني سلام احوال پرسي چه مي چسبه. از اين که يه چند ماهي نبودم معذرت مي خوام باور کنيد که انقد تو اين مدت گرفتار بودم ومشکلاتم زياد بود که خودم هم نفهميدم چه طوري گذشت.اگه بگم تو اين چند ماه چي به من گذشته خودتون بهم حق ميدين...

 

اولين اتفاقي که واقعا آزارم داد بيماري قلبي پدرم بود که واقعا بي خبر و بدون اطلاع به سراغ پدرم اومد.اين اتفاق شوک بزرگي واسه هممون بود و به شدت هممون رو اذيت کرد مخصوصا پدرم.  حدود 2 هفته پدرم تو بيمارستان اصفهان بستري بود و من هم همش بالا سرش بودم از طرفي هم بايد دانشگاه ميرفتم هم بايد برميگشتم شيراز واسه اينکه برم سر کارم.البته تو اين مدت خيلي ها کمکم کردن اما واسه يه پدر هيچ کس مثل پسرش نمي شه و از طرفي وظيفه من هم بود و واسه پدرم جونمم بدم کمه.بالاخره پدرم عمل شدو به خواست خدا حالش الان خوبه خوبه اما هنوز مسئوليت من سنگينه ...

 من اين ترم ترم آخر بودم و 24 واحد داشتم اين اتفاق منو خيلي عقب انداخت اما به سلامتي پدرم مي ارزيد... خوب بذاريد يه کم هم از اتفاقات خوبش بگم .من تو اين مدت يه کار جديد ديگه بهم پيشنهاد شد و منم که عاشق کارم با وجود اينکه وقتم پر بود قبول کردم.کار جديدم تدريس تو يه آموزشگاه کامپيوتره که اونجا به معلما و پرسنل آموزش پرورش و کارمنداي بانک ملي کامپيوتر تدريس ميکنم.البته کار توي اموزشکده فني و کانون قلم چي رو هم هنوز دارم. درس خوندن و کار کردن همزمان واقعا سخته اونم با اين شرايط که من اصفهان درس مي خونم اما محل کارم کاملا شيرازه همين باعث مي شه که من همش در سفر باشم. اما من عاشق سفرم اما در کل تکرار هميشه خسته کننده است.

 اتفاق خوب بعدي اين بود که من بالا خره درسمو تمام کردم هفته پيش امتحاناتم نمام شد و من با وجود همه مشکلات و با کمک خدا و دعاي خير خيلي ها که واسم خيلي عزيزن تونستم همه 24 واحد و پاس کنم و پس از يک عمر الافي تو اين دانشگاه بالاخره از شر درس و امتحان خلاص بشم. از نمرات و معدلم نپرسيد که افتضاحه اما همين که همه رو پاس کردم خدا رو شکر.آخه اين ترم استادا خيلي ها رو اذييت کردن و خيلي ها افتادن. جا داره اينجا از کسي که خيلي واسم عزيزه و خيلي واسم دعا کرد و کمکم کرد تشکر کنم و بگم عزيزم خيلي دوست دارم....

الان ديگه ميشه به من بگي مهندس. البته خودتون مي دونيد که  مهندساي اين دور و زمونه الاف بي کار بي پول يا به قول قاصدک عزیز :   آقلادي . گدي . يادي ....

اتقاق خوب بعدي که و قتي شنيدم بال در آوردم و کلي ذوق کردم شنيدن اين خبر بود که من چند ماه ديگه عمو ميشم خدا يا شکرت . الهي خالش فداش بشه شيطون هنوز نيومده غوغايي تو خونواده به پا کرده  آخه اولين نوه خانوادست. .ايشالا که يه عموي گل گل بشم واسش...

اتفاق بعدي اينه که من 25ام کنکور دارم اونم کنکور ارشد خيلي مهمه ها...! به نظر شما با اين همه مشکلات که من داشتم ميتونم قبول بشم ؟ ولي به امتحانش مي ارزه. و قبولي هدف اصلي منه که حتما بهش ميرسم...!

البته تمام  اين مسايل باعث نمي شه که من از حرفم برگردم هنوزم معتقدم که زندگي سخته بار حرف زور زياده ... پدرم اينا دارن ميرن کردستان پيش داداشم اينا و من به خاطره کارم و به خاطره کنکورم نمي تونم برم و اين حالم و گرفته اخه دلم واسه داداشم و زن داداشم و کردستان تنگ شده 2 ماه داداشمو نديدم...

خب در آخر مي خوام به پاس تشکر از همه استادام که واقعا تو دوران تحصيل کمکم کردن يه شعر قشنگ اينجا بنويسم. اين شعر خيلي به من در جهت مخ زدن استادا کمک کرد به شما هم توصيه مي کنم پايين برگه امتحانتون مثل من اين شعرو بنويسيد البته بيت آخرو ننويسيد چون جواب عکس ميده بعد ميگين محمد گفتو شرش گردن منو ميگيره :

 

گفت استاد مبر درس ز ياد               ياد باد آنچه به من گفت استاد

ياد باد آنکه به من ياد آموخت           آدمي نان خورد از دولت ياد

هيچ يادم نرود اين معني                 که مرا مادر من نادان زاد

پدرم نيز چو استادم ديد                  گشت از تربيت من آزاد

پس مرا منت از استاد بود                که ز تعليم من استاد آزاد

هر چه دانست آموخت مرا                غير يک اصل که نا گفته نهاد

قدر استاد نکو دانستن                    حيف استاد به من ياد نداد

گر مردست روانش پر نور                 گر بود زنده خدا يادش باد

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت12:10توسط محمد |
کاش تو هم چشم مرا می دیدی...

 

  چه کسي خواب مرا مي بيند...!

 بايد از آغاز پايان گرفت
 دل من از سنگ است
 قلب تو از شيشه
 نشکند قلب تو را اين دل تنگ
 نشکفد خاطره اي تلخ ميان من و تو
 دل من طوفاني است
 چشم تو چون دريا است
 نکند دل به هواي رخ تو پر بزند
 کاش تو هم چشم مرا مي ديدي
 کاش مي دانستي...
 خواب مرا ميخواند
 به خيال تو مگر خواب روم
 کاش ميدانستم ...
 که کدامين لحظه
 چشمک آن ستاره سهم من است
 کاش ميدانستم ...
 که در اين شامگه سردوسياه
 چه کسي خواب مرا مي بيند...

  

 شب آرزوها ... 

 

 تمام آرزوهايم زماني سبز مي گردد که تو يک شب بگويي " دوستم داري "

 غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم...

 به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست ، قدم بگذار روي کوچه هاي قلب ويرانم

 بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد. دعا کن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم...

 

+نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت9:45توسط محمد |
اما من با پر بسته چه کنم...
 

  قناري غمگين...

 

زير سقف آسمون توي باغ خونمون

 قناري غمگين نشسته دلش از غصه شکسته

 ناله و زار مي کنه گريه بسيار مي کنه

قناري جون زندگي اينه يه روز تلخه يه روز شيرينه

قناري جون دست رو دلم نذار که خونه

 قصه کمتر بگو از غم زمونه چهچه شادي بزن تا غم نمونه

 تو مي توني همه جا پر بکشي

 دزدکي تو خونه ها سر بکشي جفت خوشبختي تو پيدا بکني

 اما من با پر بسته چه کنم با دل به خون نشسته چه کنم

قناري جون زندگي اينه يه روز تلخه يه روز شيرينه...

 

 

 

 منو ببخش...

 

اگه دلم تنگ ميشه خيلي برات منو ببخش

اگه نگام گم ميشه تو شهر چشات منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو ميشمرم

اگه همش پيش همه بهت ميگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب مي بينم

منو ببخش اگه تو رو ميسپارمت دست خدا

اگه پيش غريبه ها به جاي تو ميگم شما

منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي کمم

تو يه فرشته اي و من خيلي باشم يه آدمم

منو ببخش اگه فقط مي خام بشي مال خودم

ببخش اگه کمم ولي زيادي عاشقت شدم...

 

+نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت17:41توسط محمد |