X
تبلیغات
من حس قشنگ دوست داشتن رابا ابرقسمت میکنم

من حس قشنگ دوست داشتن رابا ابرقسمت میکنم

ساده می گو یم من عاشق بارانم...!
غصه هم ميگذرد...

 

           نه تو می مانی و نه اندوه

           و نه هيچيك از مردم اين آبادي ...

          به حباب نگران لب يك رود قسم                           

  و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت ،          

                 غصه هم مي گذرد

  آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند

                 لحظه ها عريانند                                      

  به تن لحظه خود ،جامه اندوه مپوشان هرگز...                              

 



شقايق گل هميشه عاشق...

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها
تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته،  به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده،
که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم

و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت  زهم بشکافت

اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد

 

+نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1392ساعت12:23توسط محمد |
در لا به لای خاطراتم...

 

 سلام سلام سلام...

دلم واسه همتون تنگ شده اینقدر که امشب تمام

صفحات وبلاگم رو ورق زدم و تمام خاطراتم با شما

دوستان رو از ذهنم گذروندم و اشک ریختم.

حالا می بینم که تمام خاطراتم و اینجا تو تک تک صفحات وبم تو تک تک نظراتتون جا گذاشتم. الان فقط می تونم بگم از این همه دوری و بی خبری شرمندم... اما در عوض یه عالمه حرف دارم که واستون بگم. تو این مدت که نبودم خیلی اتفاقا واسم افتاده اول اینکه سربازیم که تو شهر خودم بود، وبا سفارشات دایی جی جی به لطف خدا تمام شد و هفته پیش کارتم رو گرفتم دوم اینکه بالاخره خدا خواست و با کسی که دوستش داشتم، با وجود تمام مشکلات ازدواج کردم اینجا بود که فهمیدم انسان اگه بخواد و تلاش کنه به هرچی بخواد می رسه.. دلم می خواست همتونو دعوت می کردم جشن زیبا و با شکوهی بود جای همتون خالی. الان هم همسرم و از جون و دل دوست دارم واقعا تو سخت ترین لحظه ها کنارم بودو تنهام نذاشت. به یومن بودنش و به خاطر پاکی و صداقتش خدا خیلی کمکم کرد از همین جا از ته دل میگم که عزیزم دوست دارم... توی همین گیرو دار  چیزی از عمو شدنم نگذشته  بود که من دایی شدم وای خدای من یه دختر خوشکل و نازنازی به اسم یسنا خانوم. وای عمش فداش بشه دوباره همه رو سر زوق آورد. الان تقریبا 5 ماهشه پارسا هم الان 1سال و 4 ماهشه اینقدر شیطون شده که نگو مثل عموش.خلاصه 2هفته ای پیش هم بعد از 1سال و اندی رفتم دانشگاه و مدرک تحصیلیم رو هم گرفتم. تو این مدت بی کار نبودم کار توی اموزشگاه و آموزشکده فنی رو هم داشتم علاوه بر اینکه تو یه دبیرستان نمونه مردمی هم تدریس می کنم.با همکاری خانومم هم یه دوره اموزشی linux و شبکه هم برگزار کردیم که استقبال خوبی هم شد. خوب سرتون رو درد نیارم چند تا از نوشته های خودمو که قبلا واستون گذاشته بودم رو چون واقعا برام خاطره ساز هستن دوباره میذارم بخونید و نظر بدین..                

                                                                    یا حق...

 کو چه ديدار...

يادته عاشقونه گفتي بيام دم خونتون

اومدم من ولي تو بهم نگفتي که بمون!

يادته تو کوچتون ماشينا هي رد ميشدن

پسراي همسايه سدي جلو رام مي شدن

يادته از سر کوچه تا ته محلتون

من ميگشتم دنبال تنها نشون از خونتون

يادته از اون بالا وقتي نگاه کردي به من

راس راسي اشکاي شوق حلقه زدن تو چشم من

يادته وقتي نگاهم به نگاهت گره خورد

اون نگاه ناز تو تا آخر خط منو برد

يادته وقتي که من بوسه فرستادم برات

بوسمو دزديدی و دلم رو برد اون خنده هات!

يادته از پنجره گفتي نگاهمو بخون

خوندمش اي نازنين, گفتي نرو پيشم بمون

يادته دلم مي خواست که سير نگاهت بکنم

کاشکي تو پيشم بودي تا گل نثارت بکنم

يادته گفتي به من تو فکر تو چي ميگذره

من تو فکر اين بودم که ديگه وقت رفتنه

يادته بر سر ما لحظه آخر چي گذشت؟

توي اين غصه بوديم ... ثانيه ها چه زود گذشت

يادته گفتي که دلتنگي تو از خدافظي

کاشکي که پشت سرم بودي که آبي بريزي

حالا تو محلتون ديگه به من نمي رسي

ميدونم تو موندي و پنجره و دلواپسي

رفتم از شهر شما غصه نداره رفتنم

قلب من پيشه توِ ,آخه چشمات ميگنم

يادته چه زود گذشت راس راسي يادشون به خير

اين يه جملت يادمه گفتي برو سفر به خير... 

 

نقش غم...  

تشنه ام تشنه ديدار تو که عشق مني                      

بي خبر از من و احوال مني   

مهرباني هاي توبر قلب من آخر نشست  

يک شبه اين دل اسيروعاشقحسن توگشت

در فراغت ناله ها دارم چو ني

بي تو بودن را،خدايا، تا به کي

دوست داشتن را ز تو آموختم

من از اين آموختن، مي سوختم

بر سرت فکر جدايي داشتي

ظلم ها بر من روا مي داشتي

دوست داشتي که مرا عاشق کني.؟

بعد ازآن مارا رهابا عشق وتنهايي کني.؟

بعدازاين اي نازنين ازعشق تودل کنده ام

همدم غم ها شدم با غصه ها خو کرده ام

خاطرات تو برايم درد شد

درد هم طاقت نياورد،اشک شد

گريه ها عمر مرا بر باد داد

رفتنت نفرت به قلبم ياد داد

قلب من را با غرورت زير پا انداختي

مي نويسم تا بداني، عاشقي را باختي...


 

 اي دوست فقط تو مي داني و من ...!

 باز دو سه جرئه از جام تنهايي  

چقدر من و تو به هم شبيهيم..!

اما  نه، چقدر من و تو از هم دوريم و چقدر من و تو از من گريزانيم...!

ديگر نه عاشق بودن را مي پسندم نه معشوق بودن را. اگه عاشق باشي همه چيزت را باختي و اگه معشوق باشي به جرم دوست داشته شدن, محکومي,حتي محکوم به تنهايي...

در عاشق شدن حق انتخاب با توست اما در معشوق بودن هيچ انتخابي نداري...اگر بماني، براي عاشقت بهتريني اگر نماني چيزي پست تر از ديو پليدي...

تو بگو جرم من چيست ؟ عاشق نشدن؟ يا معشوق بودن..؟ اما من چيزي براي معشوق بودن ندارم! ساده ام حتي ساده تر از سادگي...

روزي که گرماي سلام دوست ، سرماي زمستان را از من ربود, هيچ نمي دانستم که در گرماي تابستان، سرماي ربوده شده ام باز به من برگردد... 

آري من و تو تنهاييم اين شباهت ماست...

و هستند چه بسيار کساني که اين شباهت را به ما تحميل کردند...

من  از تنها شدن نمي ترسم..! ترسم از مرگ دوستيست... بغضم از نفسهاي نيمه جان رفاقت است که خنجر از پشت خرده و کسي براي زنده ماندنش تلاشي نمي کند, نه من نه تو...!


 

+نوشته شده در سه شنبه 14 دی1389ساعت2:32توسط محمد |
پرم از تنهایی...!

 

  هفته های تلخ من بوی تنهایی میدن

 نمیدونم که یه هو چرا اینجوری می شن

بی تو هفته های من پر غصه و غمه

پر غصه و غمه بی تو هفته های من

هفته ها میگذره اما گل من نیومده دارم از غصه می پوسم چقد این روزا بده

پرم از تنهایی پرم از غصه و غم بی خیال اصلا تو نمی فهمی چی میگم

وقتی نیستی دنیا مثل زندونه برام  بی تو چیزی جز غم که نمی مونه برام

خونه زندونه برام، ناجی آزادی این همه زندون و تو به قلبم دادی

هفته ها میگذره اما گل من نیومده دارم از غصه می پوسم چقد این روزا بده

پرم از تنهایی پرم از غصه و غم بی خیال اصلا تو نمی فهمی چی میگم...

گاهی وقت ها سفر می تونه خیلی چیزا یاد آدم بده. تو سفره که آدما شناخته می شن اما از همه مهمتر، گاهی این سفره که ارزش خیلی چیزا  رو زیاد میکنه.. گاهی لازمه آدم دل به سفر بسپاره و از خیلی چیزا دل بکنه. دور بودن باعث می شه که قدر چیزا یا کسانی که داری رو بیشتر بدونی یا اینکه دیگرون بیشتر قدرتو بدونن. آره یه وقت هایی  دور شدن هم واقعا قشنگه... اگه کسی که دوسش داری یه مدت ازت دور بشه  می تونی اینو از ته دل حس کنی که چقد برات عزیزه و جاش خالیه. اگه این دوری طولانی بشه تازه می فهمی که اصلا نمی تونی دوریش و تحمل کنی می فهمی که جاش واقعا  تو لحظاتت خالیه  بی اختیار روزای  هفته رو می شماری و صفحات تقویم و ورق میزنی اینجاست که آرزو می کنی زمان تند تر بگذره و پیش خودت میگی کاش زود برگرده...

هرچی از سفر بگم بازم کم گفتم. من عاشق سفرم شاید همین باعث میشه که همش از سفر بگم، اما این بار سفر برام حس و حال دیگه داره این بار من همسفر با سفر نیستم، این بار کاسه آب دست خودم بود این بار به جای اینکه بدرقه بشم بدرقه کردم این بار به جای اینکه برم و دست تکون بدم، سر جام وایسادم و دور شدن و می دیدم و دست تکون می دادم.  این بار کسی رو دست سفر سپردم که فکرش و نمی کردم نبودش اینقدر آزارم بده این بار اون مسافر شد و من منتظر.!                                این بار سفر برام یعنی انتظار و انتظار...

آره یه وقت هایی دور شدن هم قشنگه،اما باید مثل من مسافر داشته باشی و تک و تنها بار انتظار و به دوش بکشی تا بفهمی چی میگم...

این روزا شعر دلتنگی هام شده این:

هفته ها میگذره اما گل من نیومده دارم از غصه می پوسم چقد این روزا بده...

اما غافل از اینم که هر چی بیشتر تکرارش میکنم بیشتر دلتنگ می شم..!

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

                                                                                                  التماس دعا...

 

  

 

+نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت1:2توسط محمد |
دلتنگی را باید بارید...

 

 به نام تنها حامی پرستو­های بی آشیانه

 

گناه چشم بارانی چیست وقتی هوای دل ابریست !

تقصیر سکون پاها چیست وقتی نایی برای حرکت نیست !

جرم لبهای فرو بسته چیست وقتی گوشی برای شنیدن نیست !

چرا باید عشق را محکوم ساخت وقتی راهی برای عاشقی نیست !

آری دلتنگی را باید بارید

                   از سکون برید

                                    راز دل شنید

                                                و به عشق رسید...

عزیزم  شادی جشن تولدم را از جان و دل با تو قسمت می کنم و امیدوارم که یک صدمین بهار عمرت را با تو به نظاره بنشینم... اری 25 مین برگ دفتر عمر من نیز به آخر رسید و اینک من ماندم و 25 برگ سیاه و سفید دفتر زندگیم که سرگردان در باد، همسفر یادها و خاطره ها شدند! نمی دانم تا چندمین برگ این دفتر را خواهم شمرد اما ای خوب من، از اینکه در بهترین روزهای عمرم عاشقانه در کنار من هستی خدا را شکر می کنم و بی نهایت خوشحالم...

از مریم عزیز هم که همیشه یار و یاور من و تو بوده و هست نیز ممنونم و از صمیم قلب بابت تمام زحماتی که برای ما می کشند تشکر می کنم و امیدوارم که زندگیش غرق از عطر گلهای مریم، خوشبختی همسفرشان و همیشه شاد و خواستنی باشند...     

  این بهترین و پر احساس ترین هدیه تولدی بود که تا به حال گرفتم...

بنازم راه و رسم روزگارو 

         دلش خواست همسفر کرد ما دو تارو   

                                     خوب تموم کرد کار ما رو...!

                                                                                                یا حق...

 

+نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت0:46توسط محمد |
روزها می گذرن اما...

 

 

سلام... نماز روزه هاتون قبول..!

آره تعجب نکنید این خودم هستم که بعد از یه غیبت طولانی

دوباره برگشتم. راستش از وقتی که درسم تمام شد دیگه

دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم هرچند که از لحاظ کاری

 سرم شلوغ تر شد. بعد از اون همه زجر و بدبختی که تو اون

 دانشگاه کشیدم تا تونستم بالاخره مدرکم رو بگیرم الان که دیگه دغدغه درس و مشق و ندارم یه نفس راحتی می کشم البته هنوز به طور غی مستقیم با درس و کتاب ها سرو کار دارم آخه بعضی از درسا رو خصوصی تدریس می کنم. نمی دونم چرا تو دانشگاه که بودیم انقد فعال نبودیم و درسا واسمون راحت و آسون نبود. خلاصه بگم که من هم بعد از کلی دردسر و بدبختی که سر درس معرفی به استاد کشیدم بالا خره 26 اسفند سال گذشته فارغ التحصیل شدم. باید اعتراف کنم که الان که درسم تمام شده دلم هوای روزای دانشجویی و درس خواندن کرده واقعا خاطرات خوبی رو تو اصفهان و دانشگاه داشتم خاطراتی که هیچ وقت بغض و اندوه اجازه نداد بتونم اونا رو بنویسم و یک جا جمع کنم. همیشه تو خاطرات دنباله چیزای گمشدم می گردم...اینجا جا داره از تمام کسانی که از دست من ناراحت شدن و رنجیدن معذرت خواهی کنم و امیدوارم که منو ببخشن.

خوب بی خیال درس و مشق اگه یادتون باشه گفته بودم که همراه درس کار می کردم حالا که وقتم کامل در اختیار خودمه کارم و گسترش دادم و یه چند جایی تدریس می کنم و بیشتر به تدریس خصوصی مشغولم. از اونجایی که من عاشق سفرم بعد از دانشگاه تا حالا یه 3  4 تایی سفر هم رفتم که واقعا بهم خوش گذشت از سفر بوشهر و گناوه توی عید گرفته تا سفر شمال تو اردیبهشت و سفر کاشان و ابیانه که باز تو اردیبهشت بود تا این یک ماه پیش که یک هفته ای رفتم کردستان خونه داداشم. اگه بخام از این سفرها بگم گفتنی خیلی دارم. بهترینش سفر یک هفته ای شمال بود که رفتیم چالوس و توی مجتمع تفریحی نمک آبرود مستقر شدیم. از هوای عالی و مناظر زیبا و از سورتمه سواری تو جنگل و تلکابین هر چی بگم کم گفتم آخر هیجان و عشق و صفا بود خیلی حال داد. من این یک هفته رو جزء روزای عمرم نمیدونم...

راستش بعد از گرفتن مدرک موقتم فورا برای خدمت مقدس سربازی اقدام کردم بالاخره یک ماهی پیش جواب نامه خدمتم اومد و تاریخ اعزامم افتاده بود اول اسفند 88 البته بعد از کلی دوندگی و زجر و بدبختی تونستم تاریخ اعزام رو به اول آبان تغییر بدم البته باید منتظر بشینم تا با این تاریخ موافقت بشه. وای خدا یعنی میشه، مردم از الافی و انتظار.

راستش وقتی دیروز از طرف بانک ملی بهم پیشنهاد کار و استخدام شد دلم به حال خودم سوخت و گفتم یه پسر چقدر باید بدبخت  باشه که تا سر بازی نره نتونه یه کار دائم برا خود ش دست و پا کنه بعد با حسرت تمام گفتم من هنوز سربازی نرفتم !  این پیشنهاد به خاطر این بود که من در یک آموزشگا ه واسه کارمندای بانک ملی تدریس میکنم .

خوب بهتر ه برم برم سراغ قسمتهای خوب ماجرا  اول از همه باید بگم که من بالاخره بعد از یه انتظار طولانی هفته گذشته عمو شدم وای یه پسر خوشگلو تپل مپل و شکمو البته خوشگلیش به من رفته تپلیش به مامان باباش. اما نه بابا، خوشگلیشم به همون مامان باباش رفته ما چه کاره بیدیم. الان دقیقا 7 روز داره الهی قربونش برم شورو شوقی توی خانواده برپا کرده اخه اولین نوه ماست  وای دلم میخواد درسته قورتش بدم باورتون میشه من عمو شدم دیگه باید صدام بزنن عمو محمد . یادم رفت بگم اسمش آقا پارسا هستش.

 راستش تواین مدت یکی دوتا عروسی هم داشتیم که بهترینش عروسی پسر عمم بود  که واقعا خوش گذشت و حسابی ترکوندیم 4 روز تمام درگیر این عروسی بودیم.

با وجود این همه اتفاق خوب اما دل و دماغ درستی ندارم همش دلهره و استرس دارم و نگران آینده ام . تنها دلخوشی که بهم  امید و نشاط میده و به خاطرش تلاش میکنم کسی هست که تو این مدت عاشقانه کنارم بود و بخاطره دوست داشتن من از همه چیز گذشت کسی که ا ز ته دل دوسش دارم کسی که دوست داشتن و یادم داد از همین جا میگم عزیزم دوستت دارم و همیشه دوستت خواهم داشت .

 فدای مهربونیات فرشته زیبای من              نمی شه باورم یه روز نباشی در کنار من...

خلاصه اینکه  یه جورایی نازنین خیلی میخوامت..! امیدوارم که به زودی زود مشکلات برطرف بشه و من و تو ما بشیم...

البته اینا همه باعث نمیشه از حرف خودم برگردم من هنوز معتقدم که زندگی سخته بار حرف زور زیاده...

سر نمازاتون سر سفره افطار ما رو هم دعا کنین ثواب داره ...!

                                                                                                       التماس دعا....

 

+نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت15:1توسط محمد |
نیایش...
  

 

الهی :

 

الهی ، به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن

 صفت که تو چنانی ، دریاب که می توانی.

الهی، عمر خود به باد کردم و برتن خود بیداد کردم

گفتی و فرمان نکردم ، درماندم و درمان نکردم.

الهی عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.

الهی ، اگر تو مرا خواستی من آن خواستم که تو خواستی.

الهی ، به بهشت و حور چه نازم ، مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم.

الهی ، در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشت های ما جز باران رحمت خود مبار ، به لطف ما را دست گیر و به کرم پای دار.

الهی ، حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار...

 

+نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت11:28توسط محمد |
تولدت مبارک...!
           
 
 
 
  تقدیم به کسی که وجودم همه ارزانی اوست...!
   
   
 
 TAVALODAT MOBARAK

 عزیزم:

 از اینکه در طلوع خورشید زندگیت، جزء کسانی هستم که می توانم تولدت را تبریک بگویم بی نهایت خوشحالم ...

فصل بهار خود بقدری زیباست که نیازی به توصیف و تعریف ندارد اما نازنینم این را هم بدان که تولد تو در این فصل ، زیبایی آن را دو چندان کرده است آنچنان که گویی بهاران بی تو چیزی کم داشت.

در این روز بیاد ماندنی پیمانی دوباره با تو میبندم و دوستت دارم را با تمام وجود بر لبانم جاری میکنم و همیشه در کنارت خواهم ماند...

                                                                        MOHAMMAD 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت11:8توسط محمد |
سال نو مبارک!!!
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت22:19توسط محمد |
دختر زمستان...!
 من زیبایی زمستان را در تو دیدم.!

در تو که هم چون آفتاب زمستانی امید بخش تنهای لرزانی.!

در تو که هم چون برف زمستانی تن پوش نقره کوب کوه و صحرایی..!

در تو که هم چون باد زمستانی در گوش درخت عریان قصه از شروعی دوباره می خوانی.!

آری من زیبایی زمستان را در تو دیدم.!

 در چشمان تو در سلام تو در کلام تو و حتی در خنده های شیرین تو دیدم..!

آمدن تو با ریزش برف، گریه های کودکانه تو با خش خش برگها ، آرامش تو با خواب درختان پیوند خورد

تا من اکنون با تمام وجود نام تو را دختر زمستان بنامم و بگویمت :

                                                                               نازنینم تولدت مبارک...

 

اول قصد نداشتم متن دختر زمستان و اینجا بنویسم اما از اونجا که من همه مطالبی که از کارای خودمه رو تو وبلاگم مینویسم و بایگانی می کنم گفتم بد نیست اینجا بنویسمش تا برا همیشه بمونه...یک سال از سرودن دختر زمستان میگذره هرچند که هیچ اثری جز خاطره  تو زندگیم نمونده اما نمی دونم چرا اینقدر این متن و  دوست دارم.. شما چی ؟ نظرتون و حتما بنویسید...  

 

+نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت2:7توسط محمد |
آنچه گذشت...!
 

 

 

 سلام به همه دوستاي خوبم به همه اونايي که منتظرم بودن و همه اونايي که حتي چشم ديدن من رو هم ندارن بعد از يه غيبت طولاني سلام احوال پرسي چه مي چسبه. از اين که يه چند ماهي نبودم معذرت مي خوام باور کنيد که انقد تو اين مدت گرفتار بودم ومشکلاتم زياد بود که خودم هم نفهميدم چه طوري گذشت.اگه بگم تو اين چند ماه چي به من گذشته خودتون بهم حق ميدين...

 

اولين اتفاقي که واقعا آزارم داد بيماري قلبي پدرم بود که واقعا بي خبر و بدون اطلاع به سراغ پدرم اومد.اين اتفاق شوک بزرگي واسه هممون بود و به شدت هممون رو اذيت کرد مخصوصا پدرم.  حدود 2 هفته پدرم تو بيمارستان اصفهان بستري بود و من هم همش بالا سرش بودم از طرفي هم بايد دانشگاه ميرفتم هم بايد برميگشتم شيراز واسه اينکه برم سر کارم.البته تو اين مدت خيلي ها کمکم کردن اما واسه يه پدر هيچ کس مثل پسرش نمي شه و از طرفي وظيفه من هم بود و واسه پدرم جونمم بدم کمه.بالاخره پدرم عمل شدو به خواست خدا حالش الان خوبه خوبه اما هنوز مسئوليت من سنگينه ...

 من اين ترم ترم آخر بودم و 24 واحد داشتم اين اتفاق منو خيلي عقب انداخت اما به سلامتي پدرم مي ارزيد... خوب بذاريد يه کم هم از اتفاقات خوبش بگم .من تو اين مدت يه کار جديد ديگه بهم پيشنهاد شد و منم که عاشق کارم با وجود اينکه وقتم پر بود قبول کردم.کار جديدم تدريس تو يه آموزشگاه کامپيوتره که اونجا به معلما و پرسنل آموزش پرورش و کارمنداي بانک ملي کامپيوتر تدريس ميکنم.البته کار توي اموزشکده فني و کانون قلم چي رو هم هنوز دارم. درس خوندن و کار کردن همزمان واقعا سخته اونم با اين شرايط که من اصفهان درس مي خونم اما محل کارم کاملا شيرازه همين باعث مي شه که من همش در سفر باشم. اما من عاشق سفرم اما در کل تکرار هميشه خسته کننده است.

 اتفاق خوب بعدي اين بود که من بالا خره درسمو تمام کردم هفته پيش امتحاناتم نمام شد و من با وجود همه مشکلات و با کمک خدا و دعاي خير خيلي ها که واسم خيلي عزيزن تونستم همه 24 واحد و پاس کنم و پس از يک عمر الافي تو اين دانشگاه بالاخره از شر درس و امتحان خلاص بشم. از نمرات و معدلم نپرسيد که افتضاحه اما همين که همه رو پاس کردم خدا رو شکر.آخه اين ترم استادا خيلي ها رو اذييت کردن و خيلي ها افتادن. جا داره اينجا از کسي که خيلي واسم عزيزه و خيلي واسم دعا کرد و کمکم کرد تشکر کنم و بگم عزيزم خيلي دوست دارم....

الان ديگه ميشه به من بگي مهندس. البته خودتون مي دونيد که  مهندساي اين دور و زمونه الاف بي کار بي پول يا به قول قاصدک عزیز :   آقلادي . گدي . يادي ....

اتقاق خوب بعدي که و قتي شنيدم بال در آوردم و کلي ذوق کردم شنيدن اين خبر بود که من چند ماه ديگه عمو ميشم خدا يا شکرت . الهي خالش فداش بشه شيطون هنوز نيومده غوغايي تو خونواده به پا کرده  آخه اولين نوه خانوادست. .ايشالا که يه عموي گل گل بشم واسش...

اتفاق بعدي اينه که من 25ام کنکور دارم اونم کنکور ارشد خيلي مهمه ها...! به نظر شما با اين همه مشکلات که من داشتم ميتونم قبول بشم ؟ ولي به امتحانش مي ارزه. و قبولي هدف اصلي منه که حتما بهش ميرسم...!

البته تمام  اين مسايل باعث نمي شه که من از حرفم برگردم هنوزم معتقدم که زندگي سخته بار حرف زور زياده ... پدرم اينا دارن ميرن کردستان پيش داداشم اينا و من به خاطره کارم و به خاطره کنکورم نمي تونم برم و اين حالم و گرفته اخه دلم واسه داداشم و زن داداشم و کردستان تنگ شده 2 ماه داداشمو نديدم...

خب در آخر مي خوام به پاس تشکر از همه استادام که واقعا تو دوران تحصيل کمکم کردن يه شعر قشنگ اينجا بنويسم. اين شعر خيلي به من در جهت مخ زدن استادا کمک کرد به شما هم توصيه مي کنم پايين برگه امتحانتون مثل من اين شعرو بنويسيد البته بيت آخرو ننويسيد چون جواب عکس ميده بعد ميگين محمد گفتو شرش گردن منو ميگيره :

 

گفت استاد مبر درس ز ياد               ياد باد آنچه به من گفت استاد

ياد باد آنکه به من ياد آموخت           آدمي نان خورد از دولت ياد

هيچ يادم نرود اين معني                 که مرا مادر من نادان زاد

پدرم نيز چو استادم ديد                  گشت از تربيت من آزاد

پس مرا منت از استاد بود                که ز تعليم من استاد آزاد

هر چه دانست آموخت مرا                غير يک اصل که نا گفته نهاد

قدر استاد نکو دانستن                    حيف استاد به من ياد نداد

گر مردست روانش پر نور                 گر بود زنده خدا يادش باد

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت12:10توسط محمد |